#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_515
امیر هم اون لبخند رو کنج لب حفظ کرده، خودشو مثل سایه جلوتر کشیده و صورتشو تو پنج سانتی صورت سایه نگه داشته و خیره چشمای سایه گفت:
- شک داشتی؟
از این همه نزدیکی مطمئنا تهش به یه صحنه خارج از بُعد شرعی رسیده، ترسیده گفتم:
- بسه دیگه.
نگاه هر دو متعجب باز با همون فاصله من حرص ده به طرفم برگشت و امیر گفت:
- اِ تو هم این جایی؟
چشمام از این هم کوری یارو گشاد شد، پر حرص نفس فوت کرده گفتم:
- بریم!
امیرعلی - این چرا اخلاقش این جوری شده؟
سایه ناز قاطی اداهاش کرده شونه بالا انداخته گفت:
- نمی دونم.
امیر چمدونو با یه دست بلند کرده، دست دیگشو دور شونه سایه انداخته، اونو به خود فشرده جلو جلو راه افتاد و منم از قافله عقب افتاده دنبالشون دویدم و سایه سوییچ اون ماشین ظرفیت دو نفر رو داشته رو واسه امیر پرت کرده گفت:
- نظرت با یه دور دور چطوره؟
امیر هم سوییچو تو هوا قاپیده گفت:
- بالاخره قراره پشت این خوشگله بشینم. با پیشنهادت موافقم.
هر دو سوار شدن و یه کم که گذشت با سنگینی اون همه عصبانی های نگام متوجهم شدن و امیر با یه لبخند بچه خر کن از ماشین بیرون زده کنار یه تاکسی وایساده یه کم پول بهش داده و حرف زده به من گفت:
- می برتت خونه ترانه، خیالت تخت حسابم کردم.
دیگه فکم از این همه گشاد شدن دم به دقیقه درد گرفته، پر حرص از کنارش گذشته گفتم:
romangram.com | @romangram_com