#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_503


ـ انقده بدم میاد طرفشو میگیری، امیرعلی عادت کرده هر چی داره مال خودش باشه، بس که ننر بارش آوردن. بچه یکی بودن همینا رو داره دیگه.

ـ دست شما درد نکنه.

ـ تو رو که لوس بار نیاوردن؛ والا ما تنها لوسی که از تو اوایل ازدواجت دیدیم آشپزی بلد نبودنت بود.

ـ حالا چی کار می خوای بکنی؟

ـ فعلا نمی خوام قیافه نحسشو ببینم.

ـ آره جون ترانه.

ـ ترانه شاید زیادی خوب باهاش تا کردم که انقده پررو شده، نه؟

ـ نمی دونم، خود من فعلا انقده دچار شوکم که نمی تونم هیچ راهنمایی در راستای این امیرعلی برات به عمل بیارم.

ـ ترانه از ماها دلخوری؟

ـ واسه چی دلخور باشم؟

ـ واسه این که کشوندیمت تا این جا.

ـ من فعلا یه کم با آقابزرگم قاراشمیشم و می دونم تا آقابزرگم چیزي نخواد اون چیز اتفاق نمی افته، اگه این جام همش برنامه آقابزرگه، نمی دونم واسه چی؛ ولی خیلی می خوام ببنیمش و ازش بپرسم.

ـ ترانه فقط یه خواهش ازت دارم، به حرفای سامیار گوش بده، پشیمون نمیشی.

ـ تو فعلا برو بخواب و به جای من یه خاکی تو سر خودت بکن.

ـ من که بی خیال امیرم.

ـ آره منو کفن کنی.

خندیده تو پیچ راهروی منتهی به اتاقای خواب گم شد.



romangram.com | @romangram_com