#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_495
دستم كشيده و بدنم قفل بازوهاش و شوري قطره هاي خيس صورتش و صورتم و لبايي كه لبامو مزه مي كرد. دلم تاب اين همه نزديكي رو نداشته، بعد از اون چند ثانيه حس لذت، تقلا رو شروع كرده، تنها چيز عايديم شد لباي رها شدم و لباي چسبيده اون به چشماي پر اشك و بستم.
من مست و تو ديوانه، ما را كه برد خانه.
***
با اون همه اشك ريخته رو گونه هام، ترسا رو رو تخت دو نفره اتاق خوابونده، بتادين و پنبه و چسب برداشته از اتاق بيرون زده، به اون كوه مستي دست به پيشوني گرفته و به كاناپه لم كاملو داده نزديك شده گفتم:
ـ برو خونه ی آراس.
چشماش رو با اون همه مهربوني ازش بعيد خيرم كرده گفت:
ـ اون وقت چرا؟
ـ سامي!
ـ جون سامي؟
نفسم پر حرص پوف شده و دلم قيلي رفتنش تو دهني خورده، براق شدم تو صورتش و گفتم:
ـ سامي تو الان ديگه شوهر من نيستي، حاليته؟
خنده ی شلش و دراز كشيدنش رو كاناپه رو مخ راه رفته، منو به مرز جنون كشونده گفتم:
ـ بيا برو، زخمتو مي بندم ميريا.
چشم بسته لب كش داد و من روي ميز رو به روي اون كاناپه نشسته، پنبه بتادين زده، زخمشو با جمع شدن اون صورت تا حالا نيشش چاكيده تميز كرده، چسب زخمو زدم به اون زخم و حرصي گفتم:
romangram.com | @romangram_com