#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_490
ـ داشتم به آراس ميگم.
اميرعلي دستمو فشرد و سايه گونمو بوسيد و من رفتن اون دو تا پنبه و آتيشو نظاره نشسته هيچي نگفتم. حالا اين دو تا بي سر خر، تو شهر غريب آبروريزي بار نيارن كه سامي رو اين سايه قد جونش حساسه. زنگ تلفن رو مخم تاتي كرده، ترسا رو با چسبوندن يه بوس به لپ ناز و من عاشقش تو كريرش خوابونده، دست به گوشي بردم و صداي خسته و خشدار سامي تو گوشي پيچيد.
ـ الو ترانه؟
ـ سلام.
سرد و سخت؛ مثل هيچ وقت حرف ميزنم اين روزا.
ـ خوبي؟ ترسا خوبه؟
ـ ترسا هم خوبه، كاري داشتي؟
ـ نه، حتما بايد كاري داشته باشم كه بهت زنگ بزنم؟
ـ پس خداحافظ.
ـ ترانه ...
ـ چيه؟
ـ اولا جونم مي گفتي.
ـ اولا نمی دونستم فقط وسيله به پول رسيدنتم.
ـ تو هيچ وقت بي رحم نبودي.
ـ اقتضاي سنم بود، بچه بودم، حاليم نبود.
ـ دلگير ميشم وقتي پشيزي واسم ارزش قائل نيستي.
ـ ارزش هر كسي رو خودش تعيين مي كنه.
ـ ترانه من مي خوامت.
romangram.com | @romangram_com