#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_489
ترساي وا رفته از شدت اين همه آنتي بيوتيك رو تو بغلم گرفته، درو رو سايه ساك به دست باز كرده ی متعجب، اون همه تيپ و كلاسو برانداز كرده گفتم:
ـ جايي ميري؟
خم شده و لپ ترسا رو بوسيده گفت:
ـ آره، واسه يه سفر كاري بايد برم آنكارا.
ـ تنها؟
امير ساك به دست از پله ها پايين اومده، نياز به جواب سايه رو جا نذاشته، لب گشاد كرده واسم گفت:
ـ كاري نداري ترانه جون؟
ـ با هم مي خواين برين؟
اميرعلي ـ خب من ميرم واسه اين كه آراس نمي تونه بره، بعد سايه هم تنهاست.
ـ آهان، از اون لحاظ، اون وقت كي به شما اين توهمو داده كه مي تونين با هم برين؟
رگ خواهر بزرگتريم بالا زده، دو تاشونو پر اخم نگاه كرده، دلمو به مرز خنكي رسوندم.
سايه ـ ترانه وقت شوخي نداريم، داره ديرمون ميشه.
ـ داداشت مي دونه داري با امير ميري؟
اميرعلي ابرو بالا انداخته، علامت پشت علامت رديف كرد و سايه بي توجه به علايم پشت سرش واسه من رديف شده گفت:
ـ آره، امير با ساميار حرف زده.
لبخندم فرو خورده شده گفتم:
ـ كه اين طور.
سايه ـ چيزي نياز نداري؟
romangram.com | @romangram_com