#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_486
ـ ترسا كجاست؟
آراس اونو ملتفت كرده، كنار من نشوندش، رفت پي دو تا نوشيدني گرم. تكيه سر سنگين شده رو تنش به ديوار پشت صندلي دل عذاب مي داد. دستم به پيشونيش چسبيد و نگاه اون به صورت من دل نگرون فقط بابت ترسا.
ـ تبت بالاست، تا اين جا اومدي، خودتو به دكتر نشون بده.
ـ درد من يه پرستار خوبه.
ـ با يه زنگت مي توني رديف كني واسه خودت.
دستي كه از پيشونيش جدا شده بود رو تو دستاي داغش گرفته گفت:
ـ من تو زندگيم فقط يه پرستار مي خوام، اونم كنارم نشسته و تلخي مي كنه و حواسش نيست اين آدم كنار دستش جون حرف زدن هم نداره.
ـ پس اين آدمه حرف نزنه، هم واسه خودش بهتره، هم واسه پرستاره.
ـ دِ نه ديگه، مي خوام خيالم بابت پرستاريش تخت باشه.
ـ ترسا رو چند روزي مي تونم نگه دارم، اونم به حرمت نون و نمكي كه با هم خورديم.
دستم ميون دستش فشرده و صداي جيغ ترسا تو راهرو پيچيده و دو تامونو جنگي پشت در رسونده و سامي رو پر از و هل و ولا تو اتاق انداخته و ترسا رو به بغل كشيده، بي توجه به پرستار و دكتر و زير لب گفته:
ـ جون بابا، نفس بابا، گريه نكن بابا، هيچي نيست بابا.
اون ميگه بابا و مرده ترساي من و بابا، اون ميگه بابا و من نمي تونم بغل كنم ترساي من و بابا، اون ميگه بابا و آروم مي گيره ترسا تو بغل بابا. خستگي اون تن تب دارو يادم مياد و با قدماي آروم كنارش وايساده ترسا رو تو بغل خودم جا داده رو تخت نشسته، اجازه صادر مي كنم بابت معاينه ترساي جون بابا. سنگيني نگاه تب دار و خسته از بيماري سامي رومه و ترسا آروم گرفته تو بغلم با اون نفساي پر از خش ميشه موش آزمايشگاهي و يه جماعت دورش و من دلم ميره با اون همه معصوميت چشماي بي فروغ امروزش و دلم ميره با اون نگاه تبدار تكيه زده به ديوار و خسته از بيماري.
آراس مي رسه و ليواناي كاغذي نسكافه رو به خيكمون مي بنده و يه ريز به جای ما روحيه ميده به اون همه معصوميت تو بغلم آروم گرفته و چلپ چلپ ماچ بي قواره مي چسبونه به لپاي اون همه معصوميت مريض احوال تو بغلم خواب.
ساميار ـ بچمو اون جور بوس نكن، پوستش حساسه.
آراس به تركي يه چي گفت و سامي با اون همه مريضي شاخ و شونه ول داد واسه آراس و يه چي به تركي گفت كه من با همه ندونستگيم فهميدم فحشه و قهقهه آراس تو اون اتاق پر از هواي مريضي بالا رفت و چپ چپ نگاه پرستارو جون خري كرد.
زنگ تلفن سامي تو سكوت چند دقيقه اي اتاق و كم شدن اون درجه ی سنگيني نگاه. مكالمش با سايه انگار تازه از خواب بيدار شده، بيشتر از سه دقيقه طول نكشيده، با دكتر وارد صحبت شده، نسخه رو داده دست آراس گفت:
ـ برو بگير، ما هم ميريم طرف ماشين.
romangram.com | @romangram_com