#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_485
ـ اِ سامي؟ من اين هفته امتحان دارم.
ـ خودت شيطوني كردي.
ـ خيلي بدي.
نمي دونم بغض وسط ماجرا چطور يهويي تو گلوم نشست كه اثرش شد يه قطره اشك چكيده رو گونم.
ـ ترانه؟ گريه مي كني؟ خرجش دو تا قرص سرماخوردگيه، مي اندازي بالا ضد ميكروب ميشي.
سرما مي خورم؛ ولي تو با تينا بيرون نرو. سرما مي خورم؛ ولي تو تو بارون با تينا قدم نزن. سرما مي خورم؛ ولي تو با تينا سرما نخور. باز رو تخت سينه پر از امنيتش فرود اومده، دونه اشكامو راهي اون سينه شيش تيكه كرده گفتم:
ـ سامي من خيلي دوست دارم.
دستش دور كمرم محكم و لباش چسبيده به موهام.
خونه خيلي وقته كه بهم ميگه با خودت مرور كن گذشته رو
كسي اين جا به تو وابسته نبود، خودتو خسته نكن ديگه برو.
***
سايه غش كرده از شدت خوابو بي خيال شده، لباساي گرم ترسا رو با اون تب شديد آدم نگران كن تنش كرده و از خونه بيرون زده، به آراسي پناه بردم كه بيشتر از اين دو تا مثلا مواظب من به دردم مي خورد.
آراس هم نگران تر از من تا خود بيمارستان يه ريز سوال پرسيد و سوال پرسيد و سوال پرسيد و نگران شد و نگران ترم كرد. تو اورژانس رو صندلي نشسته، نگام به در اتاقي بود كه آراس جلوش قدم رويي راه انداخته بود و لبام درگير صلواتايي بود كه مي فرستادم. ترساي من و سامي مرد، كاش ترساي سامي چيزيش نشه.
گرمي دستي رو شونم و نگام به منبع اون گرما. سامي با اون چشماي به خون نشسته از شدت خستگي و بيماري.
romangram.com | @romangram_com