#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_487


آراس هم ابرو بالا انداخته، منو اشاره زده با اون لهجه نمك پاشش گفت:

ـ ترانه با من مياد.

ساميار ـ شما يه سر فعلا برو شركت ببين چه خبره؟

خنده ی آراس و اخماي تو هم كش من و مثل جوجه اردك دنبال سامي افتادن. ترسا رو تا جاي ممكن پوشونده و حتي پالتوش هم در اختيار پوشش ترسا گذاشته، لباي تب دارشو چسبوند به اون گونه مخمل و زير لب با اون ولوم يه روز من عاشق گفت:

ـ جون بابا مريض شده؟ الهي بميره بابا.

يه روز هم نخواست واسه من بميره اين باباي ترسا. به اون ماشين شاسي بلند سفيد من ندون اسمش رسيده، ترسا به بغل با ريموت درا رو باز كرده، نگاشو به من معطل داده گفت:

ـ سوار شو ديگه، هوا سرده، نمي خوام ديگه تو سرما بخوري.

با اكراه در ماشين باز كرده، خودمو از اون غول بالا كشيده، ترسا رو با اون پالتوي پر از عطر مخصوص سامي به بغل كشيده، فكرم رفت به آخرين بار با سامي تو يه ماشين بودن، جلو محضر، آخرين وداع. نيم نگاه طرفم انداخته، كيسه داروها رو از آراس گرفته، هرچي توصيه داشته به ريشش بسته راهي شد. دستش به پخش بند شده، آهنگ ايروني تو فضا پيچيد و نگاه من به نيمرخش گير كرد.





با حس عجيبي، با حال غريبي دلم تنگته

پر از عشق و عادت، بدون حسادت دلم تنگته

گله بي گلايه بدون كنايه دلم تنگته

پر از فكر رنگي يه جور قشنگي دلم تنگته

تو جايي كه هيشكي واسه هيشكي نيست و همه دل پريشن

دلم تنگ تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نميشن

دلم تنگ تنگه براي يه لحظه با تو بودن

يه شب شد هزار شب كه خاموش و خوابن چراغاي روشن

romangram.com | @romangram_com