#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_481
ـ منم دلم مي خواد، فقط بگو چته؟
ـ هيچي، ميگم كه دلم تنگته، تنهام، شادي بيچاره فقط بايد درس بخونه، شادمهر هم همش سركاره، يه كوچولو روزمرگي روم اثر گذاشته.
ـ خيلي زود مياي پيشم.
ـ ترانه ساميارو ديدي؟ من نمي دونستم تركيه س، چند روز پيش كه شادمهر تلفني حرف مي زد شنيدم.
ـ آره، ديدمش.
ـ ترانه محل سگش هم نذار، آدم نيست.
ـ مهسا يه چيزايي شده كه نه اين جا ميخوام باشم، نه مي خوام برگردم ايران.
ـ جون دلم، چرا اين قدر پر بغضي؟
ـ مگه تو ميگي اون شادمهر عوضي داره چي به سرت مياره كه من بگم اين جا چه به روزگارم اومده؟
ـ شادمهر آقاست ترانه، نمي ذاره آب تو دلم تكون بخوره، من زيادي پر توقعم.
ـ من و تو مشكلمون اينه كه فكر مي كنيم مردمون كنارمون باشه بسه، حتي به هر قيمتي.
ـ بي خيال، از سايه بگو.
ـ اون ديوونه هم معضلي داره با خودش.
تقه هاي خورده به در، نگامو به بدنه سياه كنده كاريش دوخته، تو گوشي گفتم:
ـ مهسا يكي در مي زنه، كاري نداري؟ به اين شادمهر هم انقده رو نده.
صداي خنده نازش تو دل گوشي و خداحافظيش. شادمهر به من قول داده؛ ولي يادم نبود قول اين جماعت فقط حرفه. سايه پشت در با اون قيافه نزارش به چارچوب تكيه زده، آماده سقوط به من چنگ زده، ناليد:
ـ ترانه؟
ـ چته؟ چرا داري وا ميري؟
romangram.com | @romangram_com