#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_482


منو كنار زده، خودشو به نشيمن رسونده، پرت شده رو مبل گفت:

ـ داره از خستگي جونم در مياد، ديشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم.

ـ كجا بودي ديشب؟

ـ خونه ساميار، ترسا آنفولانزا گرفته، تب كرده، اگه تبش پايين نياد ممكنه تشنج كنه.

چشمام نگرونيشونو به رخ كشيده، منتظر ادامه علايم حياتي اون كوچولوي چشم درشت مشكي شدم.

ـ حالا حالش چطوره؟

ـ همون طورا، ديگه داشت جونم در مي اومد، انداختمش تو جون پرستارش، اومدم خونه كپه مرگمو بذارم.

ـ اي گور به گور بميري. مطمئني پرستاره بلده بچه رو ...

ـ ترانه نمي خواد تو يكي نگران باشي، اون عرق مادرونتو حروم نكن.

ـ حالا چرا يهويي سرما خورده؟

ـ داداش دارم قد خر حاليش نيست، چند شب پيش جو گرفتش، با بچش رفته تو تاب باغ نشسته خلوت كرده.

من بچه دار نميشم و اون با ترساش خلوت مي كنه.

ـ خب ... خب ... ميگم چرا نياورديش اين جا؟ حالا يهو يه چيش بشه كه ...

ـ ترانه؟

ـ خب سامي هم كه نيست، يهو بچه حالش بد شد چي؟ حالا حداقل اين جا تو شهره، بچه حالش بد مي شد مي برديمش بيمارستان.

ـ يعني تو مشكلي نداري؟

ـ نه سايه، اون طفل معصوم چه گناهي داره؟

ـ اون گناه نداره، مشكل اينه تو زيادي لنگ بچه هايي.

romangram.com | @romangram_com