#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_473
ـ به نظرت این سه سال کینه نمیاره؟
ـ منم کم نکشیدم، سه ساله مامان یه کلمه باهام حرف نزده، بابا نگام هم نکرده، سایه دیگه خواهر نیست.
ـ سامی بیا رو راست باشیم، نه من دیگه اون ترانه ایم که نفسم واسه نفسات بره، نه تو اون سامیاری که نیاز به پول ارث من داشته باشی.
طوفان غوغا کرده تو چشای شب رنگش رو تو چشام دوخته گفت:
ـ ترانه این تو سری زدنت خردم می کنه.
ـ منم واسه پول زنت شدن خردم کرد.
یه نفس عمیق کشیده، از رو اون نیمکت بلند شده، دستشو طرفم دراز کرده گفت:
ـ نظرت با یه پیاده روی دوستانه ی دو نفره چطوره؟
پوزخندم و نگاه ثابت شدم رو دست دراز شدش خار چشمش شده، دستشو پس کشیده گفت:
ـ بیا امروز با هم خوب باشیم.
ـ بهت این همه خوب بودن نمیاد.
نگامو باز به اون همه آبی دوختم که گفت:
ـ تو دقیقا مشکلت چیه؟
ـ مشکل من؟ می خوای حلش کنی؟ نزدیکم نشو، راحتم بذار، من به این سه سال تنهایی عادت کردم.
برابری صورتش با صورتم و پوزخند همیشگی و جذاب تر شدنش.
ـ بهتره عادتتو ترک کنی؛ چون سامیار جلو روت واسه همیشه می خواد تنهاییاتو پر کنه.
ـ این سامیار جلو روم شر نرسونه، خیر پیشکشش.
ـ این قدر تو چشمت کمم؟
romangram.com | @romangram_com