#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_472
***
هوای بهاری این جا سرده و من دلم تنگ هوای بهاری تهرونه با همه دود و سیاهیش. روی نیمکت این چند وقته پاتوقم شده نشسته، خیره ی اون همه آب مونده، حضور یکیو کنارم حس کرده، با اون عطر آشنای همیشگیش نگاه برنگردونده، فهمیدم خودشه.
ـ می خوام تا هفته ی دیگه برم.
ـ اگه تونستی حتما این کارو بکن.
نگام آخر به اون همه خونسردی و خیرگیش به اون همه آب مونده، تسلیم شده گفتم:
ـ چطور می تونی این قدر محق باشی؟
ـ همون طور که تونستم تا این جا بکشونمت.
ـ نمی دونم شادمهر چی تو گوش آقابزرگم خونده؛ ولی صد درصد وقتی برگشتم تهرون حساب اونم میرسم.
ـ شادمهر کاره ای نیست، همه چی بین من و فاروق خانه.
تعجبم قاطی نگام به نیمرخش با اون همه جذابیت خیره گفتم:
ـ چی داری میگی؟
ـ یه چیزایی که بین دو تا مرد رد و بدل شده.
پوزخندم و چشمای پر اشکم بی منافات تو صورتم غوغا کرده، نگاه اونو به خودشون خریدن.
ـ آقابزرگم چی شده توی یه زمانی تو چشمش بی لیاقتو لایق دونسته؟
ـ ترانه بیا از این چیزا حرف نزنیم، نه تا زمانی که من بهت فرصت دادم تا به خودت بیای، بیا از خودمون حرف بزنیم، از این سه سال بگو، چی کارا کردی؟
بغض باعث شده تا صدام بلرزه بیشتر شد و من پر غصه تر از همه این چند ساله گفتم:
ـ از کجاش بگم؟ از نون شب نداشتن یا از تو یه رستوران درب و داغون کمک آشپز بودن؟ از یه خونه اجاره ای خراب پایین شهر بگم یا از معلم خصوصی بودن واسه بچه قرتیای بی غمی که خودم هم یه روز جزوشون بودم؟ تو بگو، از زنت، بچت ... منم میگم از وقتایی که تو پارک می شینم و بچه هایی رو می بینم که یکیشون می تونست دختر من باشه.
ـ ترانه من و تو با دشمنی جدا نشدیم که با دشمنی حرف می زنی.
romangram.com | @romangram_com