#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_470
ـ چته تو؟ من باید طلبکار باشم، اون وقت شما نشستی این جا واسه من شاخ و شونه رو می کنی؟
ـ خیلی بی شعوری، من دو روزه دق کردم بس که نازتو کشیدم، میگن لوسی راست میگن.
یه لبخند تلخ زده، فنجونای قهوه رو پر کرده گفتم:
ـ نمی خوام هیچی بشنوم سایه، از این چند روز بگو.
ـ از چی بگم؟ از رو مخ راه رفتنای سامیار یا از نقایی که امیرعلی یه بند به جون شادمهر و من و سامیار فرستاده. شادمهر هم که قوز بالا قوز، از اون ور یه بند تلفن می زنه و واسه این سامیار خیرندیده خط و نشون می کشه که اگه سامیارو نخواستی برت می گردونه ایران.
ـ پس بهتره بگی زودتر کارای برگشتمو انجام بده.
ـ حتی نمی خوای بهش فکر کنی؟
ـ حتی یه ثانیه.
ـ می خوای باور کنم از اون عشق افسانه ایت هیچی نمونده؟
ـ بهتره باور کنی.
ـ چیزی که من تو چشای تو می بینم اون چیزی نیست که زبونت میگه، می خوای یادم بره دو دو زدن چشاتو وقتی تو شب مهمونی باهاش می رقصیدی؟
ـ سایه اون بچه داره.
ـ بهش فرصت بده حرف بزنه، مثل طلاقتون نذار بشه که هر دوتونو نابود کنه.
ـ اون منو دوست نداره.
ـ پس واسه من خونه ی شیک می خره و ماشین آخرین مدل واسه این ور اون ور رفتنم می اندازه زیرپام؟
گوشه چشمی براندازش کرده گفتم:
ـ یعنی این ماشین خودت نیست؟
ـ نچ، داداش نره خرم کلکسیون ماشین داره؛ ولی من باید با تاکسی این ور و اون ور برم. فکر کنم اگه تو نمی اومدی، از عقده سوار شدن ماشینه دق کرده بودم.
romangram.com | @romangram_com