#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_467


ـ اين مهمونيو مي بيني؟ همش واسه خاطر توئه، من اين همه خرج نكردم كه دست از سرت بردارم.

معني جملش، اون خرج كرده؟ مگه رئيس خرج نكرده؟ مگه ... نه ... نه ... نه ... نفرتم تو چشمام ريخته، يعني ميشه؟ يعني اون ... نه ... نه ... نه ... من ترانه سه ساله پيش نيستم. من اين دختر سختي كشيده رو به روشم، من ديگه نازدونگي تو خط مشيم نيست، من ترانم، ترانه! با اون بغض چنگ زده به گلوم، تو صورتش با آروم ترين ولوم ممكن عصبانيت گفتم:

ـ ازت متنفرم.

سردي نگاش و من اونو كنار زده. كتو از دست خدمتكار چنگ زده با اون چشماي پر اشك دویيدم بيرون. اون لعنتي رئيسه، اون لعنتي صاحب اين قصره، اون لعنتي ... اون لعنتي ... اون لعنتي باباي اون كوچولوی چشم مشكيه. نــــــــــــــــــه! بسمه!

ـ ترانه صبر كن.

عصبي برگشتم طرف امير دویيده طرفم.

ـ ديگه چيه؟ همتون مي دونستين، شما مي دونستين.

اميرعلي ـ ترانه برات توضيح ميدم.

ـ نه، من فقط مي خوام برگردم خونه، باشه؟

ـ امير مگه نمي بيني اعصابش خرده، همين الان مي بريش خونه.

باز نفرت قاطي رنگ چشمام شد و به سرعت ارزوني چشماش.

ـ خفه شو سامي، خفه شو، نمي خوام صداتو بشنوم.

ـ من فقط نگرانتم.

اومدم باز يه داد ديگه خرج اون فضاي باز و گوش اون دو تا كنم كه اميرعلي گفت:

ـ بسه ساميار، تمومش كن، ما الان ميريم ترانه، سايه پالتوشو بپوشه رفتيم، اوكي دختر خوب؟

نگامو ازش كنده، پشتمو بهش كردم. با عطرش چه كنم؟ من مادر نميشم، اون بابا شده، من مادر نميشم، اون زنش ولش كرده، من مادر نميشم، اون واسه بچش پرستار مي گيره. سوار ماشين شده، آخرين نگاهم هم حرومش نكردم.





romangram.com | @romangram_com