#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_466


نگامو دوختم به كت و شلوار خوش دوخت خاكستري ست شده با اون چشماش.

ـ من متاسفم.

ـ واسه چي؟

لحن تندم هم غريبه با خودم، هم غريبه با آراس.

ـ من دركت مي كنم.

ـ من نيازي به درك شدن ندارم؛ فقط مي خوام برم خونه .

ـ ترانه نميشه، همه ی اين آدما مي دونن تو صاحب بيست درصد از سهام رئيسي و حضورت تو مهموني بيشتر از اوني كه فكرشو بكني مهمه.

ـ بسه، تمومش كن، فهميدم. من تا آخر مهموني بايد تحمل كنم.

ـ ترانه ... من ...

ـ آراس ميشه تنها باشم؟ تضمين نمي كنم رفتارم زياد خوب باشه.

رفتن آراس و مغناطيس اون و نگاه جذب شده من بهش. گوشه سالن با اون گيلاسش درگير، خيرگي خرجم مي كرد و لبخند ژوكوند هم رديفش. با اون قدماي هميشه جذابش نزديك شده تو يه قدميم وايساد. چشمامو از خشم به هم دوخته شد و دستمو به نرده كنار دستم محكم تر. گرمي دستش رو دست بندم به نرده چشمامو باز كرد و من باز تسليم خيرگيش شدم.

ـ فكر نمي كردم لباس تا اين حد تو تنت محشر بشه.

گيجيم و خيرگيم به لباس تو تنم، يعني ...

ـ دست از سرم بردار.

لبخند رو لبش آورده، دستمو بيشتر فشرده گفت:

ـ ترانه، عزيزم، دلم واسه صدات يه ذره شده بود.

دستمو با وحشي ترين حالت سراغ داشته از خودم عقب كشيده گفتم:

ـ گفتم دست از سرم بردار، مي فهمي؟

romangram.com | @romangram_com