#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_439


- بی خیال دختر.

خندید، لنگه ی یه در با کنده کاریای فوق العاده ی طلایی و زمینه سفید رو باز کرد و گفت:

- ولی فعلا مجبوری فقط تو این کار به من کمک کنی؛ البته اجباری نیست، تو می تونی تو خونه راحت استراحت کنی و بی خیال کار و بار بشی و عشق دنیا رو ببری.

از کنار اون حجم انسانی خوشگل گذشته، دور و برمو از نطر گذروندم و گفتم:

- این جا کجاست؟

- بخش مدیریت.

- اولالا!

سایه با ببخشیدی تنها تو اون سالن با اون همه در خوشگل تنهام گذاشت و وارد اون اتاق با بزرگترین در شد و منم به اون کاناپه های طلایی سفید لم داده و منشی رو از نظر گذروندم و فکرم درگیر این شد که این بشر بیشتر از اون دخترای چهار پاره استخونی به مدلینگ می خوره.

- تنهایی چرا؟

نگام رفت طرف امیرعلی خوش تیپ تر از همیشه و گفتم:

- اِ اومدی؟

- سلام.

- سلام، این جا چی کار می کنی؟

- بیکار بودم اومدم این جا.

کنارم به کاناپه ها لم داد و نگاه منشی رو با خودش کشید.

صدای در اتاق و سایه با ...

بهت تو صورتم بیداد کرد. آروم تو جام بلند شدم و با قدم شل و وا رفته خودمو حرکت دادم طرف سایه ی عصبی و دستام طرفش دراز شد، نرم رو گونه هاش کشیده شد و گفتم:

- تو کجا بودی تا حالا؟

romangram.com | @romangram_com