#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_437
امير عصبي با پاش رو زمين ضرب گرفت و گفت:
- اين دو تا چه حرف خصوصي دارن؟
- به تو ربطي داره؟
تو صورتم براق شده و گفت:
- ديگه تو واسه من ربط و بي ربط راه نندازيا! مگه بي غيرتم كه خواهر رفيقم با اين پسره اين قدر صميميت داشته باشه و من دست رو دست بذارم؟
- خونواده سايه با روابط آزادش مشكلي ندارن.
حرف حسابم جواب نداشت و روشو برگردوند.
سايه با قدماي بلند و اخم ميون ابروش امير رو نشونه رفت و گفت:
- مي تونم يه لحظه باهاتون حرف بزنم؟
امير متعجب اخماي سايه رو نگاه كرد و باهاش چند قدمي ازم دور شد و من ديدم لبخند كمرنگ رو لب امير و حرص تو نگاه سايه و شنيدم صداي بلند امير رو.
اميرعلي - سوخته؟ بيشتر هم مي سوزه.
من معادله ی تمام مجهولي اين چند وقته رو عمرا بتونم حل كنم!
***
از ماشین پیاده شدم، چشمامو واسه سایه مل مل دادم و تزویر رو قاطی رفتارم کرده و گفتم:
- این جا کلا مال منه؟
اون عاقلی اندر سفیهونگی مخصوص خودشو تو نگاش ریخت، سمتم پرتاب کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com