#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_422
- خوبم؟
- بيستي.
- حالا كجا مي خوايم بريم اين وقت شب؟
- ديسكو.
- نه بابا؟
- جون بابا.
- بي خيال دختر! اين امير با اين ماستيش بفهمه ما داريم كجا ميريم جو قيصر مي گيرتش ول كنمون نميشه.
- چي كار به اون مرتيكه هردمبيل داري؟ خوش باش.
- همينه كه دل نمي كني برگردي پيش مامان بابات ديگه.
- يكي خوش گذرونياي اين جا، يكي يه چيز ديگه كه نمي تونم ساده از كنارش رد بشم.
- چي؟
- شايد يه روز بفهمي.
- انقده بدم مياد همه واسم معما طرح مي كنن.
- بريم ديگه.
يعني بذار بپيچونم ديگه.
با سايه از واحدش بيرون زده شاهد قدم رنجه اميرعلي خان كه با يه ابروی بالا داده و خونسردي هميشگيش از تيپ در مقابل سايه ساده ی من گذشته، وجب به وجب اندام سايه رو با چشماش متر كرده شديم که گفت:
- جايي تشريف مي برين؟
سايه بي خيال دو قفله كرد واحدشو و گفت:
romangram.com | @romangram_com