#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_421
- آراس اميرعلي، اميرعلي آراس.
كشت ما رو با اين معرفي! والا! طول و تفسيرش عمودي تو حلق جفتشون.
اميرعلي با اكراه دست دراز شده ی آراس رو فشرد و گفت:
- دخترا تا حالا كه بيرون نبودين؟
سايه - من به ترانه گفتم زوده برگرديم ولي اون گفت خسته س.
دهن باز مونده ی امير علي از اين همه اروپايي منش بازي سايه به زور و ضرب بسته شد و گفت:
- زياد خوب نيست تا اين وقت شب تنها بيرون باشين.
آراس - منم هميشه به سايه ميگم.
نازشي تو كه! مامانت آيا تو رو زاييده؟
اميرعلي عملا آراس رو بي خيال شد و گفت:
- برين بخوابين دخترا، دير وقته.
يه شب بخير حواله آراس و امير كرده و رو به سايه گفتم:
- خب پس من لباسامو عوض مي كنم ميام طرف تو.
سرشو تكون داد و كليد رو تو قفل در خونش چرخوند.
***
یه نگاه به سر تا پام تو آيینه انداخته، رو به سايه ی خود خفه كن گفتم:
romangram.com | @romangram_com