#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_416


- صبح نه و دو ظهر! كمك كني ميز رو بچينم ناهار حاضره.

نيش واسش شل داده و گفتم:

- نه خوشم اومد، خونه دار شدي همچين.

- تازه كجاشو ديدي، از هر انگشتم يه هنري مي ريزه.

- بپا از ذوق نري تو ديوار.

پشت ميز نشسته، واسه خودم برنج و قرمه سبزي كشيدم و گفتم:

- امير نمياد ناهار؟

اخماشو واسم تو هم كشيد، مثل من به بشقاب خودش رسيد و گفت:

- به ما چه؟ خودش يه فكري واسه اون خيكش بكنه.

- من عاشق اين حس انسان دوستانتم.

- همه عاشقشن.

- مرده شور اون همه رو بشورن ايشاا...!

خنديد، قاشقشو مدل بيلي پر كرد برد تو دهنش و من بازم فكرم درگير اين شد كه آيا اين همون سايه س كه در مواقع در جمع نشيني يك سوم قاشقش هم غذا وارد دهن نمي كنه؟

- يه برنامه هاي خوب خوب واست دارم.

با همون دهن پر آدم از غذا انداز گفت و منم نيشمو يه وري داده و گفتم:

- ببند اون گاله رو حالم به هم خورد! ايـــش!

صدای ولوم بالا خنديدنش تو صداي زنگ در پيچيد. از سر جا بلند شدم و گفتم:

- كوفت! همين كارا رو كردي كه هيشكي برت نمي داره ديگه.

romangram.com | @romangram_com