#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_417


باز خنده ی حرص من در آورد راهي در باز كنيم كرد و گفت:

- از خداشون هم باشه.

- آره ديگه، اگه به قول بابا مهدي ديگه خدا باشه بياد تو رو برت داره.

صدای جيغ اون و من در باز كرده و اميرعلي نيشش تمام ديجيتال سه بعدي سينما خانگي گوش تا گوشي جلو روم قد علم كرد.

واسه اين خنده ی تا حالا ازش نديده ابرو بالا انداختم كه گفت:

- ناهار چي داري؟

از جلوی در خودمو كنار كشيده و گفتم:

- قرمه سبزي.

با اون تي شرت فسفري يقه دار مارك نايك و شلوار ورزشي مشكي از كنارم گذشته، يه نفس عميق كشيد و گفت:

- من هميشه گفتم اگه بخوام يه زن بگيرم يكي مي گيرم مثل ترانه كه از هر انگشتش يه هنر بباره! در ضمن آشپزيش هم اميرعلي پسند باشه مثل ترانه خانوم.

تخت گاز حرفاش با تخت گاز قدماش مسابقه دهنده شده، تو درگاه آشپزخونه ترمز زد و با يه مكث چند ثانيه و نگاه خيره دست نكشيده گفت:

- سلام عرض شد.

شنيدن سلام زير لبي سايه و گذشتن از كنار امير و نشستن رو صندليم رو دیدم.

- بيا بشين.

رو به روي سايه اون ور كانتر نشست و گفت:

- ترانه خانوم واسه من بشقاب بياري ممنون ميشم.

با اشاره ی دست سايه، بلند شدنش، بشقاب و قاشق چنگال آوردنش و نگاه خيره اميرعليو دنبال خودش كشون، به صندليم رول پلاك شدم.

اميرعلي واسه خودش غذا كشيد و اولين قاشق پر و پيمون كرده رو توی دهن برد و گفت:

romangram.com | @romangram_com