#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_414


- چرا نيومدي عروسي؟

- نشد، افتاديم تو يه ژوژمان. منم كه نباشم يه پا شركت لنگه. آراس كه اصلا رو سن نميره بسكه استرس مي گيرتش.

- دروغ!

- جون تو! كم روئه، به زور و ضرب راضيش كرديم بي خيال طراحي بشه و تهش بشه مدل.

- نازي.

روي كاناپه هاي جلو ال اي دي نشستم، پالتومو كنارم گذاشتم و گفتم:

- دلم واسه اين حرف زدنامون هم تنگ شده بود.

- سخت بود نبودنت.

خواستم جوابشو بدم كه صدا در خونه از جا بلندم كرد.

در رو تو روي امير برعكس هميشه بدون هيچگونه خونسردي باز كردم و گفتم:

- سلام.

نگاشو تو صورتم براق كرد، صداشو به ولوم پايين خشمگينانه رسوند و گفت:

- باركش دوست داري؟

لبمو به دندون گرفته و نگامو دادم به چمدوناي كنار پاي امير و سرمو كج كرده نگامو ململ داده ،تمام اركان خر كردن رو به كار بردم و گفتم:

- واي ببــخشيد!

امير هم با همون پتانسيل خر شدن، خر شد، نيش برام نسبتا چاكوند و گفت:

- ايراد نداره، تا باشه از اين بارا. حالا برو كنار ببينم اين خونت چي شده؟

از جلو در كنار رفت، از كنارم گذشت و نگاشو تو سالن چرخوند و نديد اون حجم خوشگلي که رو مبل لم داده رو و گفت:

romangram.com | @romangram_com