#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_409


از حركت وايسادم. باز هم اون حجم فوق العاده زيبايي رو از نظر گذروندم و تو بغلم كشيدمش. دلم واسه خواهرانه هامون تنگ شده بود خواهرم.

تو پاركينگ از كنار ماشينا گذشت و جلو يه نمي دونم چي چي دو در ايستاد؛ با دزدگيرش قفلا رو زد و گفت:

- بپر بالا كه حسابي دلم تنگته.

يه نگاه ديگه به ماشين رو زمين پخش شده و تو سر خورده ولي عجيب ماماني انداختم و با يه لحن كشدار ولوم تو سر انداخته گفتم:

- ماشيــن خودته؟ بابا درياب ما رو!

- نه بابا، ما اگه شانسي داشتيم كه الان زن يكي از اين شانس الدوله ها بوديم. قرضيه، مختص يه هفته در ركاب خانوم بودن.

- رنت كردي؟

- نه بابا ديگه اين قدرا هم عزيز نيستي.

يه كوفت و قهقهه آسمون رو سر خراب كني سايه، سايه نخنده خوبه.

با ذوق تو صندلي نرم ماشين نشستم. بازم بي خيال اون مترسك سر جاليز شدم و گفتم:

- سايه عجب چيزيه.

سايه - خونتو ببیني پس چي ميگي؟

خواستم يه سوال پشت بند حرفش ببندم كه با بسته شدن در مترسك سر جاليز از ياد ما رفته یه تكوني به خودش داد و بعد از دو ساعت چند تقه حروم شيشه كرد و سايه رو به اجبار بند كليد پايين بر شيشه كرد. سرشو تو ماشين آورد و گفت:

- منم كه ديگه بوق!

سايه بي واكنش آقا رو برانداز كرد و باز دهن امير علي رو باز كرد:

امير علي - خب اگه شما مرحمت كني جاتو بدي به من و با ترانه دوستانه بشيني.

چشماي فوق تصور خوشگل سايه و امير عليِ سر كج كرده در ادامه حرفش.

اميرعلي - كه اصلا امكانش نيست! من با همون تاكسي ميام.

romangram.com | @romangram_com