#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_410
تا بنده خدا سرشو از شيشه جدا كرد، سايه خانوم با پا يه لگدي نثار گاز ماشين كرد، ماشينو تو جا پروند و مراسم اشهد خوني ما رو به راه انداخت.
- سايه؟
- چيه؟
- گناه داره امير.
- خداست كه بي گناهه.
تو سكوت به وسعت اين دو سال و خرده اي نيمرخش رو برانداز كردم و گفتم:
- دلم واست تنگ شده بود.
به وسعت غم آخرين بار ديدنش گفتم و اون نيم نگاه حوالم كرد و گفت:
- من بيشتر! تو شهر غريب تنها بودن سخت تره.
- چرا بر نمي گردي پيش مامان و بابا؟
- حالا كه تو اومدي دل بكنم؟ نه خانوم، از اين جا به بعدش ديگه نميشه ما رو دور زد.
- چه خبر از اين دو ساله؟
زير چشمي براندازم كرد و گفت:
- تو دوست داري چي بشنوي؟
- عروس نشدي؟
- من قصدشو هم داشته باشم كو شوهر؟
- تو لب تر كني واست ريخته.
- همون مهسای آكله رفت شوهر كرد واسه هفت پشت ما بسه! پسر قحطي افتاده تو تهرون كه اين ديوونه هلك و هلك برداشته زن اين قزميت هيچي ندار شده؟
romangram.com | @romangram_com