#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_405
سنگيني نگاش رو نيمرخم و دستي كه باز رو دنده فشرده شد. جلوي دفترخونه رو ترمز زده، دستي رو كشيده، باز نگاه سنگين كرد رو نيمرخ ماتم زدم. دستش منو تو بغلش كشيد و من هق هقمو تو اون سينه پهن شش تيكه خفه كردم. لباش لبامو با طعم بغض تو خودشون كشيدن، دلم رفت با اين بوسه، دلم خون شد با اين بوسه، دلم تنگ شد با اين بوسه.
***
ـ ترانه؟
نگام روي نيمرخ بعد از چند وقته خالي از ته ريشش برگشت و اون باز يكي از اون لبخنداي تلخشو پرده نمايي كرده گفت:
ـ داريم مي رسيم، چرا هيچي نميگي؟
ـ چي بگم؟
ـ من چي بودم برات؟
ـ يه پسرعموي خوب، كسي كه چشم منو روي خيلي از چيزا باز كرد.
ـ مهربونيتو شكر.
باز تلخ خندش و من دلم خون شده. من تا كي بلاكشي كنم؟
ـ اميرعلي اون جا منتظرته؟
ـ اوهوم، گفته دم سالن منتظرمه.
ـ حالا چرا با اين يارو هلك و هلك بايد راه بيفتي بري؟
ـ اميرعلي معتمد همه س، آقاييه واسه خودش.
ـ آره خب همه آقان؛ الا اين حسام بدبخت.
ـ بي خيال پسر، حساس شدي.
romangram.com | @romangram_com