#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_399


حسام گاهي اوقات منو به اثبات اين موضوع مي رسونه كه ديوونه شاخ و دم نداره. مي تونه يه مهندس اون ور آب تحصيل كرده باشه، مي تونه يه بيمار رواني رو تخت تيمارستان باشه. ديوونه، ديوونه س.

اين بار سعي در تكميل تيپ به خرج داده، يه كاپشن قرمز و شلوار جين سرمه اي و كلاه و شال گردن سرمه اي خرج خودم كرده، با تمام تدابير امنيتي از خونه زدم بيرون. به در ماشين تكيه زده، بعد از اين همه وقت لبخند روي لبش واقعي بوده گفت:

ـ چه عجب يه بار حرفمون مورد اجابت خانوم خوشگله قرار گرفت.

اخم ميون ابروهاي تازه اصلاح شدم دویيد و اون در ماشينو واسم باز كرده گفت:

ـ افتخار ميدين در ركابتون باشيم بانو؟

ـ افتخارو كه شوهرش داديم رفت.

خنده ی اون به حرف بي مزه من و نشستن من تو اون ماشين چند صد ميليوني. كنارم رو صندلي راننده نشسته، خيرگي نگاشو كمتر كرده گفت:

ـ دو هفته س نديدمت بانو. نميگي دق مي كنه اين بنده ی حقير؟

ـ حسام مسخره بازيو بذار كنار. ساعت سه نصفه شب منو از خواب ناز كشوندي آوردي بيرون كه دري وري و ديوونه بازيتو واسم رو كني؟

ـ يه امشبو جون ما مهربون باش بانو.

ـ چشم، حالا داريم كجا ميريم؟

ـ بام.

يه لبخند زودگذر از رو لبم رد شد و اون گفت:

ـ بهترين خاطرم مال اون جاست. تو بهترين خاطرت مال كجاست؟

خاطره من خلاصه ميشه تو روز خبردار شدنم از بچه تو بطنم رشد كرده و باباي بچه رو پاش بند نشده، باباي ذوق دار هفت هشت دور منو رو هوا چرخونده، باباي ذوق دار دلش واسه بچش تپيده، باباي ذوق دار اولين بار جلو من از شدت ذوق اشك ريخته.

ـ ترانه كجايي؟ جوابمو ندادي.

ـ من خاطره خوب زياد داشتم.

خنده ی تلخش و به جواب دلخواهش نرسيدن. من چه كنم حسام؟ تو مال من نيستي، حق من از اين زندگي هر چي باشه، تو جزئش نيستي. دستي رو كشيده گفت:

romangram.com | @romangram_com