#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_398


ـ كاش فردا نرسه.

ـ چشم رو هم بذارين برگشتم.

دست روي دستم گذاشته گفت:

ـ واست همه چي گذاشتم، رسيدي اون جا بذار تو فريزر. به خوراكت برسي مادر. نبينم وقتي برگشتي، شده باشي پوست و استخون.

ـ چشم، نميرم قحطي که!

ـ نه مادر من، دلم به اين خارجيا خوش نيست. معلوم نيست چي مي خورن.

ـ مسلمونن خاتون.

ـ باشن، من دلم نمي شينه.

ـ چشم، هر چي شما بگين.

صداي عصاي آقابزرگ و من لبخند واسه آقابزرگ كش داده.

آقابزرگ ـ اين قدر شب آخري خون بچه رو تو شيشه نكن خانوم.

خاتون ـ همينه ديگه؛ يه كاري مي كني من آب خوش از گلوم پايين نره.

آقابزرگ ـ من غلط بكنم خاتونم. ترانه خودش مي فهمه كه من واسه خاطر خودش دارم مستقل بارش ميارم.

ـ حالا يهو واسه خاطر من شب آخري دعواتون نشه كه بد كلامون ميره تو هم. من برم بخوام فردا كسل نباشم. شما هم ليلي مجنون بازي در بیارين، خوش باشين.

آقابزرگ ـ برو بابا كه تو فقط منو درك مي كنی.

ـ من به فداي شما.

سر روي بالش گذاشته، دلم از اين همه غصه دلتگي گرفته، يه قطره اشك حروم بالش كرده، صداي اس ام اس گوشيمو شنيدم.

"ساعت سه منتظر باش، ديدار آخر."

romangram.com | @romangram_com