#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_394


ـ اميرعلي ميگه چون دم عيده پروازا شلوغن. ميگه سخته، اگه ديرتر بريم هم واسه كارا دير ميشه، هم اين كه بليت سخت گير مياد.

مهشيد ـ دلمون تنگ ميشه برات.

فرهاد ـ اشك بچه رو در نيار. همين جوري همه دلمون خون هست.

تيكه اندازي به آقابزرگ هم كه فقط از دست فرهاد برمياد. نسترن دست رو دستم گذاشته گفت:

ـ يهو چي شده كه بايد بري؟ خبري كه نبود.

ـ نمي دونم والا، دستورات آقابزرگه ديگه، واجب الاجراست.

عمه فريبا ـ حسام كجاست گلرخ؟

گلرخ جون نگاشو پر غم تو صورت من گردونده، منو شرمنده نگاش كرده گفت:

ـ نمي دونم. ميگه كارای شركت تو هم ريخته، زياد وقت نداره. بيشتر شركته.

باد مهديس خالي شده گفت:

ـ حتي امشب هم نمياد. مي خواستم لباسي رو كه انتخاب كرده بودم نشونش بدم.

فرهاد ـ دومادي بهش نمياد.

متلك انداخته به آقابزرگ و آقابزرگ خيره خيره فرهادو رصد كرده.

خاتون ـ اين دو تا نگفتن كي قراره از ماه عسل برگردن؟

ـ نمي بينمشون. شادمهر مي دونسته مهسا قراره بي تابي كنه، همه برنامه رو اين جوري ريخته.

مهديس ـ چه شادمهر واسه آقابزرگ معتمد شده.

آقابزرگ ـ جربزه داره. چيزي كه همه تو اين خونواده ندارن، تو كار ميشه بهش اعتماد كرد.

گوشيم تو جيبم ويبره رفته از رو مبل بلند شدم. پشت پنجره هاي سر تا سري سالن به شماره شادمهر جواب دادم.

romangram.com | @romangram_com