#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_393
ـ مسخره نكن، من هيچ وقت نتونستم جز با تو و مهسا، با كس ديگه اي حس صميميت داشته باشم تو اين خونواده. چه زود بزرگ شدين شما دو تا.
ـ فرهاد؟
ـ جون فرهاد؟
ـ چرا آقابزرگ نذاشت جز تو و خاتون كسي از مشكل من خبردار بشه؟
ـ ميگم عزيزي ميگي نه. مي ترسيد، مي ترسيد از اين كه يكي بگه بالا چشت ابروئه، يكي يه روز اينو چماق كنه بكوبونه تو سرت. مهسا هم ندونست؛ چون از اول از بارداريت خبر نداشت. بيچاره وقتي از پيش خالش برگشت، ديد تو اين جور داغوني. روزاي سختي بود ترانه. اين كه تو نخندي واسه همه عذابه؛ حتي اون روزاي آخر كه تو خونه اون مرتيكه بي غيرت بودي تا طلاق بگيري همه نگرانت بودن. هنوز هم بهش فكر مي كني؟
سكوت من و اون خيره شده بهم.
ـ پس فكر مي كني. حسام داغونه دختر، مي فهممش.
ـ نمي فهمي، فرهاد نمي فهمي كه من دارم حرمت نگه مي دارم. دركم نمي كني مرد، حسام حق من نيست، منم حق اون نيستم. اگه ما براي هم بوديم يا اون زودتر مي اومد يا من عاشق نمي شدم ... مهديس گناه داره.
ـ با همه ی دشمني كه باهاش دارم، آره، خيلي گناه داره. دلش گير حسامه.
ـ آره، خيلي گيره. شايد دشمني من و مهديس تقصير خودمه. اون عاشق شوهرم بود و من نذاشتم شانسشو با اون امتحان كنه.
ـ تمومش كن ترانه. شوهرت اگه اونو مي خواست، قبل از تو بهش پيشنهاد مي داد. هيچ وقت يادت نره ترانه، تو معركه تر از همه اي تو خونواده. هر مردي آرزوش بودن با توئه، حتي اون شوهر به قول خودت همه چي تمومت.
ـ مسخره نشو جون ترانه، اين هندونه هايي كه مي ذاري زير بغلم، كمر درد داره بيشتر جون داداش.
خنديد، فرهادم دارم ميرم. نمي بينم خنده هاتو چند وقتي. فرهادم چه كنم تو حجم اين شش حرف غمناك تنهايي؟ فرهادم تنهايي سخته، سخته فرهادم.
***
مهديس ـ كاش حداقل يه هفته ديرتر مي رفتي، بودي تو عروسي.
لبخند يه وري كرده، دستمو دور فنجون بيشتر فشرده گفتم:
romangram.com | @romangram_com