#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_392


با لبخند بدرقش کرده، نگامو کم کم دادم قاطی خیرگی نگاه غم گرفته وارث نام فرزینا. سرم که پایین افتاد گفت:

ـ تو باش، من دم پرت نمی پرم؛ فقط باش. ترانه داری میری؟ چرا؟ حرف آقابزرگ این قدر سنده واست؟

دستم رو زانوم مشت شده، دلم از این همه غمش گرفته. پسرعمو من لیاقت ندارم، داری دوماد میشی، مهدیس کارت عروسی انتخاب کرده.

یه کم به سکوتم نگاه کرده، از سر جا بلند شده، پالتوی من بهش بی توجه رو از رو دسته مبل استیل چنگ زده، قدم تند کرده طرف در گفت:

ـ خاتون من رفتم، خداحافظ.

نموند تا جواب خاتونو بشنوه، نموند تا ببینه خاتون متعجب از آشپزخونه زد بیرون، نموند تا ببینه من تو جواب نگاه خاتون سر پایین انداخته، کیسه خریدامو به دست گرفته رفتم طرف اتاقم. ته این قصه کجاست؟





***

روي يكي از صندلي فلزياي دم استخر نشسته، نگام به استخر خالي بود.

ـ تنهايي چرا؟

نگامو دادم به قد نسبتا بلندش و گفتم:

ـ بايد عادت كنم ديگه، نه؟

ـ آقابزرگ صلاحتو مي خوادو

ـ آره، آقابزرگ هميشه صلاح منو مي خواد. نمي دونم چرا فقط صلاح منو مي خواد! مگه بقيه نوه اش نيستن؟ چرا بين همه ترانه مهم تره؟ هميشه ترانه اولين بار بايد تجربه كنه؟ فرهاد خستم. نمي دونم چه درديه هميشه من بايد بار اشتباه بقيه رو به دوش بكشم. از همون بچگي همين بود. مهديس گلدون مي شكست، مي نوشتن پای حساب ترانه و ترانه تنبيه مي شد كه دو ساعت تو انباري ته باغ حبس بشه. همه با هم ترقه مي انداختن زير پا آقابزرگ، ترانه گناهكار اصلي بود و جاش باز هم انباري ته باغ. شايد يه روز انباري يادم بره؛ ولي هيچ وقت ترس از تاريكي يادم نميره فرهاد. نمي دونم اين چطور عزيز كرده بودنيه كه بيشتر از نازكشي واسم تنبيه داشته! خاتون ميگه وقتي مامان و بابام زنده بودن، سرما كه مي خوردم، اون دو تا هم از غصه باهام مريض مي شدن. فكر نمي كنم بابام اگه زنده بود هيچ وقت تنبيم مي كرد. دلم پره، نه؟

سنگيني نگاش و من نگامو نكنده ار استخر خالي.

ـ دلت پر نيست، عين حقيقته. من و تو ثمره بزرگ شدن تو سالايي هستيم كه آقابزرگ مي خواسته نظارت مستقيم رومون داشته باشه. بچه هاي ديگش زيردست خاتون بزرگ شدن؛ چون آقابزرگ وقتي واسه تربيت بچه هاش نداشته؛ ولي من و تو وقتي بوديم كه آقابزرگ تمام وقت تو خونه بوده، اينه كه بيشتر از همه ظلم تو حقمون شد. آقابزرگ بد نيست، هيچ وقت باباي بدي نيست؛ ولي دوست داره بچه هاش جوري بار بيان كه اگه يه روز اين ثروت جد اندر جدي رو نداشتن، بتونن بالاخره زندگي كنن. ترانه آقابزرگ دوست داره، اذيتت مي كنه؛ ولي دوست داره. فكر كردي اون روزايي كه تو انباري زندوني مي شدي تنها بودي؟ نه قربونت برم، آقابزرگ اون دو ساعتو پشت در انباري مي شست و سرشو تكيه مي داد به عصاش. ترانه همه بابت اين چيزايي كه تو نديدي و خودشون ديدن بهت ميگن عزيز. شايد اين رفتنت هم حكمتي داره، با اين كه من اصلا دلم راضي به اين نيست كه هلك و هلك با يه پسر غريبه پاشي بري كشور غريب.

ـ غيرتتو شكر مرد.

romangram.com | @romangram_com