#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_391
خاتون از آشپزخونه بیرون زده گفت:
ـ سلام مادر، خوبی؟ کجا بودی تا الان؟
ـ سلام خوشگل خانوم. خرید بودم قربونت برم. والا ما نمی دونیم چه گیریه بریم ترکیه که هیچی از زبونشون حالیمون نمیشه؛ مثلا همین افغانستان چشه؟ والا!
خاتون خندیده گفت:
ـ حالا چی خریدی مادر؟
ـ یه چند تا لباس و پالتو و این خرت و پرتا. امیرعلی میگه عید نوروز اون جا مل زمستون این جاست.
خاتون غمزده رو مبل نشسته گفت:
ـ چه کنم تو دوریت؟
کنارش نشسته، سر رو شونش گذاشته، دست گرمشو تو دست گرفته گفتم:
ـ دردت تو جونم. نمیرم که سفر قندهار، یه چند ماهه، تموم میشه.
خاتونم که غصه می خوره، دنیا غصه می خوره.
ـ آخه مادر من چی بگم به این شوهر؟ چهار سال از من دورت انداخت دق کردم، حالا که باز کنارمی داره دورت می کنه. من شبا تا ندونم راحتی، خواب ندارم مادر.
ـ می گذره خاتونم، می گذره.
ـ چطور می گذره؟
نگام برگشت رو صورت ته ریش دارش. چند روزه ندیدمش؟ چهار روز؟ نه پنج روزه؟ داره دوماد میشه. رو به روم رو اون کاناپه نشسته، آرنجاشو به زانوهاش تکیه داده، دست میون موهاش برده، نگاشو از فرش نکنده گفت:
ـ پروازت کیه؟
غم صداش و نگاش و صورت اصلاح نکرده چند روزش. پنج روزه ندیدمش.
خاتون ـ من برم یه چیزی بیارم بخوری مادر.
romangram.com | @romangram_com