#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_389
ـ پس همه مي دونستن الا من.
خاتون ـ منم نمي دونستم مادر. فاروق عادت داره واسه بچه هاش تنها نقشه بكشه، بدون نظر من و بچه هاش.
خاتون دلگير از سر ميز بلند شده و نگاه آقابزرگ هم باهاش رفته.
آقابزرگ ـ اون فكر مي كنه من خودخواهم، فكر مي كنه فقط به خواسته هاي خودم فكر مي كنم. همتون فقط ظاهر قضيه رو مي بينين.
ـ ولي من قول خودمو مي بينم به شما. من قول دادم حسام سر سفره عقد بشينه و وجود من دليل به هم خوردن مراسم نشه. من خودمو مي بينم كه قولم واسه شما ذره اي ارزش نداشت.
آقابزرگ ـ دلم خوش بود به اين كه ميون همه خونوادم يه ترانه اي هست كه اگه همه آقابزرگشو زورگو بدونن، من واسه اون همون آقابزرگ دوست داشتني هستم. چرا ترانه؟ من كي صلاحتو نخواستم؟
لبخند تلخم و نگاه گير افتادم تو نگاه دلخور آقابزرگ.
ـ من راضيم، راضيم به هر چي فاروق خان رقم مي زنه برام. خيلي وقته زود راضي ميشم.
از پشت ميز بلند شده كيفمو رو شونه انداخته از در زدم بيرون. جاي شركت كجا برم؟
***
با بي حالي به اون همه ذوق تو صورتش خيره نگاه كردم.
ـ كي برمي گرديم؟
بي خيال جواب سوالم، سيخاي جوجه كبابو توي ديس وسط ميز گذاشته گفت:
ـ سردته، بريم داخل.
بي حرف شالو بيشتر دور خودم پيچيده به آسمون شب خيره شدم. كنارم نشسته، يه تيكه جوجه كباب از سيخ جدا كرده آورد طرف دهنم. سرمو كنار كشيده، خودم يه تيكه جدا كردم و تو دهن گذاشتم.
ـ اولا عاشق اين بودي از دست من غذا بخوري.
romangram.com | @romangram_com