#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_387
فرهاد سيب پوست گرفته، نسترنو نزديك دهن برده گفت:
ـ شلوار دو تا كردن به مرام آقابزرگم نمي خوره، مجنونه ديگه.
ـ حالا من كي گفتم شلوارشون دو تا شده؟ ميگم مشكوك مي زنن.
آقابزرگ ـ بچه كم حرف بزن.
خاتون ـ فاروق خان بچمو اذيت نكن.
آقابزرگ لبخند زده، بيشتر برگه ها رو زير و رو كرده گفت:
ـ خوبه.
ـ چي؟
خنده ی مرموز آقابزرگ و من حرص زده.
گلرخ جون ـ ترانه مهسا گفته بهت بگم چند تا سوغاتي خوشگل واست خريده.
ـ واي كه چقدر من مهسا رو دوست دارم.
فرهاد ـ تو هر كي كادو بهت بده رو دوست داري.
سنگيني نگاه حسام رو گردنبند اهدايي بابا مهدي و پوزخند كنج لبش.
حسام ـ مي خواستم الان كه همه جمعين، يه حرفي بزنم.
مهديس بشقاب ميوه هاي پوست گرفته رو جلو حسام گذاشته، با لبخند به اون همه جذابيت خيره، منتظر نگاش كرد.
حسام ـ من فكر مي كنم كه به اون سني رسيدم كه بخوام واسه زندگي خودم تصميم بگيرم، واسه همين ...
نگاه نگرانم رو آقابزرگ برگشت و آقابزرگ قبل ادامه حرف حسام گفت:
ـ حسام يه لحظه، من حرف مهم تري مي خوام بزنم. مي خواستم بگم من سرمايه ترانه رو تو يه شركت مد تو تركيه به كمك شادمهر سرمايه گذاري كردم. يه شركت فوق العاده هست، ترانه تا آخر دو هفته ديگه واسه چند ماه ميره تركيه.
romangram.com | @romangram_com