#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_383


خندمو از دوز تلخي به شيريني تغيير داده گفتم:

ـ خودم هم نفهميدم.

ـ پس ديشب كتاب خوندي.

باز خندم و باز خيابون خلوت شركت و پيچيدن يه سودان سفيد تو پاركينگ شركت، داره دوماد ميشه.





***

صداي داد اون و دستاي رو گوش گذاشته من. باز شدن در اتاق و وارد شدون اون با اون ته ريش بلند شده و چشماي غرق خون بابت كم خوابي. لبخندش غمگين تر از هميشه تو صورتش پخش شده قدم گذاشت طرفم.

ـ بريم؟

نگامو ازش برگردونده، باز ميخ يه نقطه روي اون ديوار سفيد شده، بي خيالي حضورشو طي كردم.

ـ جلو همشون وايسادم. زنم بايد خونه ی خودم باشه، بايد خونه خودمون باشي. تو هم دلت خونمونو مي خواد، مگه نه؟ الان ميريم خونه، بعد شام مي خوريم، فيلم مي بينيم، هرچي تو بگي مي بينيم.

ـ فرهاد كجاست؟

ـ نمي ذارم ترانه، تا وقتي زن مني تو خونه من مي موني. كاري به بعدش ندارم كه اين جماعت ميخوان چي سرمون بيارن؛ ولي حالا كه هنوز مال مني بايد پيش من باشي، تو خونه من. تا حالا كجا بودن؟ بلند شو بريم، خسته اي، يه وان آب گرم سر حالت مياره.

دست زير بازوم برده از رو تخت بلندم كرد. بوي اوفريا نميده، چند روزيه ديگه بوي اوفريا نميده. بازومو خواستم بكشم كه اين بار دستش دور شونم حلقه شده همراهيم كرد تا در. بابا مهدي نگران از رو صندلي بلند شده، چشم غره نشونه رفته پسرشو، قدم طرفم برداشته گفت:

ـ خوبي بابا؟

داغونم بابا، خردم بابا، جون ندارم بابا، بچم بابا!

فرهاد ـ ترانه رو ول كن، ترانه ميريم خونه ی آقابزرگ.

ـ خانوم من خودش خونه داره.

romangram.com | @romangram_com