#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_379


بابا مهدي ـ وقت خودش آقابزرگت ميگه. خب بگو ببينم، چه خبر؟ اين پسره، كارن زند ديگه دم پرت نپريد؟ پسره اصلا تو دلم نرفت.

شادي ـ خوب بود به خدا، پسر به اون جذابي!

شاخ و شونه ی بابا مهدي و شادي نيش تمام بعد واسه بابا مهدي چاكونده.

بابا مهدي ـ اگه مزاحمت شد، بگو بهم. باشه بابا؟

ـ چشم.

بابا مهدي ـ چشماي خوشگل دختر بابا بي بلا.

مامان شهره ـ چه نازي هم مي خره از دخترش.

بابا مهدي عادتشه دختر دوست بودن. من و سايه به قول خود بابا، نور دو ديده ايم.

مامان شهره ـ ماشاا... چه پسرعموی آقايي داري مادر، بس كه آقاست، همه ازش تعريف مي كردن.

شادي ـ من با اين هم موافقم.

بابا مهدي ـ بچه تو كنكور نداري مگه؟ بلند شو برو اتاقت ببينم، هي هيچيش نميگم واسه من دور برداشته.

شادي ـ اِ خب مگه چي گفتم؟ خب پسر خوبيه.

مامان شهره ـ مادر زشته اين حرفا. عادت مي كني تو جمع هم ميگی، مردم نمي دونن كه شوخيته!

شادي ـ شوخي نمی كنم كه، پسر خوبيه. تازه من از مهسا شنيدم به زور مي خوان مهديسو بدن بهش.

مامان شهره ـ اين حرفا رو جايي نگي يهو، مهديس هم دختر خوبيه. ايشاا... پای هم پير شن.

سرم پايين افتاده، نگام بند ريشه فرش دستباف شده، زير لب زمزمه كرده گفتم:

ـ ايشاا... .

شادي ـ راستي ترانه، امروز كه با شادمهر صحبت مي كردم گفت بري پيش اميرعلي، چند تا پاكت بگيري و برسوني دست آقابزرگت. مثل اين كه آقابزرگت اين چند روزه خونشو كرده تو شيشه.

romangram.com | @romangram_com