#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_378
رد نگامو گرفته، رسيده به مهديس مشكوك بهمون خيره و گفت:
ـ همه واست مهمن؛ الا من ديگه، نه؟
ـ چرا بايد واسم مهم باشي؟ اين پنبه رو از تو گوشت در بیار كه من خام حرفات بشم.
ـ چقدر راحت ازم مي گذري.
ـ چون حس مي كنم گذشتن از چيزي كه حق من نيست خيلي راحته. تو هم اين جور فكر كن، واست راحت تر ميشه. من خستم، ميرم اتاقم.
از ايوون گذشته، راه اتاقمو گرفتم.
***
بابا مهدي روزنامه رو يه وري كرده از گوشش، به من زل زل خيره شده، بهش يه نگاه چپكي كرده، گفت:
ـ چيه بچه؟ چرا دو ساعته داري اين جوري منو نگاه مي كني؟
ـ نمي دونم والا، يه چند وقتيه حس مي كنم شما و آقابزرگم و شادمهر بد مشكوك مي زنين.
مامان شهره يه پره پرتقال داده دستم گفت:
ـ اين مهدي هميشه مشكوك مي زنه.
شادي بي خيال تلويزيون شده گفت:
ـ شهره جونم اومدي تو خطا. مشكوك مي زنه ديگه چيه؟ تازه مهدي خانت كه هميشه عاشقه.
بابا مهدي ـ اگه اين جغله هوا منو داشته باشه.
ـ نه، بي شوخي ميگم، يه چي هست بهم نميگين.
romangram.com | @romangram_com