#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_377


ـ حالا!

ديوانه ی من و قهقهه شاد شادمهر. اين شادمهر هم يه چيش ميشه! همراه مهسا، سوار ماشين شده، واسم دست تكون داده، يه چشمك ناز هم پس ضميمه كرده گازشو داد. دلم تنگ ميشه.

ـ نبينم تو لك باشي!؟

نگامو تو چشماي قهوه رنگش دوخته گفتم:

ـ فقط دلم براشون تنگ ميشه.

لبخند جذاب كرده واسم، نگاشو دوخت به راه رفتشون و گفت:

ـ يه روز از من هم دور بيفتي، اين جور دلتنگم ميشي؟

ـ تو ديوونه اي حسام، ديوونه.

ـ واقعي پرسيدم، واقعي جوابمو بده.

نگامو رو سخت ترين حالت ممكن تنظيم كرده گفتم:

ـ نه، دلتنگ نميشم؛ چون تو حتي از يه پسرعمو هم واسم كمتري. كمتري چون خيلي سالاي زندگيم نبودي، وقتي هم بودي داغ تحقيرت رو دلم بود؛ پس خيلي واسم كمي كه من نگرانت بشم.

نگاش دلگير شده تو چشمام قفل گفت:

ـ هنوز لايق باورت نيستم؟

ـ لياقت آدما رو من نمي سنجم؛ من فقط خودمو درگيرشون نمي كنم.

ـ يه بار امتحان كن، سخت نيست.

ـ چي؟

ـ درگير من شدن. من واست بهشت مي سازم ترانه.

ـ بهشت من جهنمه وقتي مهديس همه روزاي زندگيش بخواد اين جور بهم زل بزنه.

romangram.com | @romangram_com