#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_380
ـ آقابزرگ عادتشه، حرفش كه رو زمين بمونه، خون همه رو می کنه تو شيشه.
بابا مهدي اخم تو هم كشيده، روزنامه دوباره سد صورت كرده گفت:
ـ آقابزرگت عادتشه فقط خون تو رو بكنه تو شيشه.
دلم پيچ خورده، دهنم تلخ شده، سرم پايين افتاده، نگام بند ريشه هاي فرش شده گفتم:
ـ نگين اين جور بابايي.
بابا مهدي ـ اسما عزيز دردونشي؛ ولي كجا بود اون دو سالي كه پسر نره خر من خونتو تو شيشه كرده بود؟
ـ بابا هميشه هم بد نبود كه!
مامان شهره ـ چرا بود، من پسر خودمو مي شناسم. بدي بيشتر خرجت كرده تا خوبي.
ـ من شما رو داشتم.
بابا مهدي ـ تو دختر بابايي؛ ولي مساله سر اينه كه مسبب به اين جا رسيدنت فقط پسر من نيست. خيليلاي ديگه هم هستن؛ مثل من، آقابزرگت ... خيليا! شايد اگه آقابزرگت پشتتو خالي نمي كرد، تو الان خوشبخت تر بودي.
ـ بابا من خوبم، خوشم، دردي ندارم.
بابا مهدي ـ خدا كنه.
خدايا خوشبختم كردي؟
***
پاكتو تو دستم بالا و پايين كرده گفتم:
ـ حالا چي هست؟
romangram.com | @romangram_com