#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_375


پوزخندم و قفل شدن نگام تو اون چشماي مزخرف؛ ولي جذاب.

ـ به اطلاع برسونم مجردي توي خاندان فرزين نمونده.

ـ و تو چه كاره اي؟

ـ من چهار سال بيشتره كه متاهلم.

ـ مي دونم مطلقه اي. به نظرت من بي گدار به آب مي زنم؟ كمتر كسي مي دونه كه دردونه فاروق خان مطلقه س, ولي براي من در آوردن گذشته تو مثل آب خوردنه.

ـ تو هم مثل همه اون خرپولايي كه به خودشون اجازه ميدن همه غلطي بكنن. يه چيو تو مخت فرو كن، من هنوزم دردونم و فاروق خان نمي ذاره دردونش اذيت بشه و اگه بفهمه دردونش امشب بهش خوش نگذشته، صد درصد سهامدار جديد كارخونه با زد و بنداي خونوادگي تا ته ماه ديگه سهامي نداره. اينو مني بهت ميگم كه تازه دارم اون روي سكه كار و بار كارخونه رو از بر ميشم.

نگاش تو نگام قفل گفت:

ـ منم زنمو طلاق دادم. دختره هرزه بود، ما مثل هميم.

ـ من آشغال نيستم.

از رو صندلي بلند شده، بي خيالش قدم برداشتم طرف ميز شام. همه اينا به خاطر توئه لامروت. حواست هست؟





***

دستم رو گونم مونده، سعي عجيبي صرف خفه خوني هق هقم مي كردم.

ـ آخه من به كي بگم زنمو ازم خواستگاري كردن؟ هان؟

داد "هان" گفتنش تنمو بيشتر لرزونده، تو سه گوش مبل بيشتر فرو رفتم.

ـ آخه من بي غيرت به كي بگم كه امروز واسه زنم خواستگار اومده؟ اي خدا!

داد "اي خدا" و من باز بيشتر تو سه گوش مبل فرو رفته.

romangram.com | @romangram_com