#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_374




***

بشقاب غذا جلو روم رو ميز گذاشته شده، نگامو دادم به نگاه خيره كارن زند و ابرو بالا انداخته بشقاب غذا رو نگاه كرده گفتم:

ـ من گفتم غذا مي خوام؟

رو به روم، اون ور ميز دايره اي نشسته، لبخندش لباشو يه وري كرده، گيلاسشو شيك و حرفه اي گردونده گفت:

ـ با پسرعموت زياد تيك مي زني.

ـ اون پسرعمومه.

ـ فقط پسرعمو؟ ولي من چيز ديگه اي از اون عزيزم قبل رقصتون برداشت كردم؟

ـ اون نامزد داره.

ـ پس تو خونه خراب كني، نه؟

ـ حرف دهنتو بفهم.

ـ اُه اُه، چرا عصباني ميشي؟ فهميدم تو دختر خوبي هستي؛ ولي اون پسرعموت زيادي روت حساسه.

ـ چه گيري دادي به من و پسرعموم؟

ـ مي دوني؟ من نشده چيزيو بخوام و بهش نرسم؟

ـ خيلي كليشه اي بود. حرفت، حرف همه بچه خرپولا و علي بي غماي بالا شهريه. حالم از اين كليشه به هم مي خوره. من چيزي نيستم؛ پس بي زحمت اين دام بر مرغ دگر ده.

ـ فعلا اشتهاي من روي جوجه كوچولوي جلو روم قفل شده، نه مرغاي ديگه.

ـ پس به اطلاع برسونم اين جوجه خيلي گوشت تلخه، همون زهره.

ـ من شيرينش مي كنم. پدرم از وصلت با فرزينا خيلي خوشش مياد.

romangram.com | @romangram_com