#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_368
دست دراز شده طرفمو فشرده، بهترين و ليدي وار ترين لبخند سراغ داشته از خودمو به صورتش پاشيده گفتم:
ـ ممنون، مي بينين كه درگير مراسم شادمهر و مهسا بودم.
كاويان ـ ايشاا... هميشه به خوشي.
آقابزرگ با نگاش اونو زير ميكروسكوپ قرار داده كنار گوشم گفت:
ـ كيه اين مرده؟
ـ معاون شركت حسامه.
آقابزرگ نگاشو گرفته داد به اون پسره. حداقل امشب دكمه هاشو آدموار بسته.
ـ من ميرم پيش بچه ها.
آقابزرگ سر تكون داده، از كنارشون دور شدم.
ـ ترانه خانوم؟
رو پاشنه ی پا چرخيده، نگامو به اون موجود پرروي هيچ جوره تو كتم نرفته دوخته گفتم:
ـ امري دارين؟
ـ خوشحال مي شدم بهم زنگ بزني.
ـ نيازي نمي ديدم.
ـ جالبه، خب نوه فاروق خان فرزين بودن مي طلبه كه مغرور باشي.
فاصلشو باهام كمتر كرده، به يك قدم تقليلش داده گفت:
ـ با من برقص.
نيشخند قاطي پرستيژ صورتم كرده، سر تا پاي خدايي خوش تيپشو برانداز كرده گفتم:
romangram.com | @romangram_com