#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_367


ـ ليلي و مجنون من چطورن؟

مامان شهره ـ چشمم كف پات مادر. از اول مراسم تا حالا چشم گردوندم ديدم همه چشمشون بهته. الهي من دورت بگردم. يادم باشه شب رفتم خونه يه اسفندي واست دود كنم.

بابا مهدي ـ سر اسفنديش هم حتما دست منو مي بوسه ديگه، نه؟

خنديده، گونه بابا مهدي رو بوسيده گفتم:

ـ قربونتون برم من.

مامان شهره نگاشو پر از قربون صدقه به سر تا پا شادمهر تو جايگاه كنار عروسكش نشسته دوخته گفت:

ـ الهي قربونش برم، بچم سر و سامون گرفت. مهسا خانومه. مي دونم از سر شادمهر زياده؛ ولي چه كنم كه خوشبختي شادمهر و شادي قد سايه واسم مهمه.

ـ الهي قربونتون برم من كه انقده مهربونين.

مامان شهره ـ خدا نكنه مادر. برو خوش باش فدات شم، چيه مي شيني پيش ما پير و پاتالا؟

ـ نگين تو رو خدا. از سر شب تا حالا عروس دومادو از سكه انداختين.

بابا مهدي ـ بيا برو بچه، كم زبون بريز.

خنديده از كنارشون بلند شده، خيرگي نگاه آقابزرگو از اون ور سالن تحمل كرده، رفتم طرفش. كنار آقابزرگ وايساده، به مرداي دور حلقه لبخند زده، دست آقابزرگ دور شونم افتاده گفت:

ـ عزيز كرده من، ترانه، نوه ی آخرم.

سر بالا كرده باز جواب لبخندا رو داده، نگام تو يه جفت نگاه آشنا گير افتاد. فشارم چهار درجه افت كرده، سعي در ماندگاري لبخندم به خرج داده، تازه فهميدم اين يارو كيه. لبخندشو تو صورتم يه وري پاشيده، با اون چشاي عجيب غريبش گفت:

ـ باعث افتخاره ملاقات باهاتون.

مي خوام صد سال سياه نباشه.

صداي مهندس كاويان و من لبخند زده به اون همه مهربوني.

كاويان ـ به به مهندس فرزين. حال و احوال خانوم؟ سايتون سنگين شده.

romangram.com | @romangram_com