#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_359
ـ ترانه واسه همه عزيزه. حق دارن آقابزرگ كه اين ته تغاريشونو لوس كنن.
خاتون ـ حالا نمي تونين به بچم ببنين يه بار محبت بهش ميشه؟
حرف خاتون از رو شوخي و من برداشت جدي كرده. راست ميگي خاتونم، اين محبتا سالي به ماهي يه باره. حسام لبخندشو پاشيده تو صورتم، به مبل تكيه داده، بي خيال تبلتش گفت:
ـ ترانه واسه همه تافته جدا بافته س.
دست آقابزرگ دورم محكم تر و منم به نيمرخش لبخند زده. آقابزرگم من قول دادم. از بغل آقابزرگ خودمو بيرون كشيده گفتم:
ـ بياين، راحت شدين؟ يه بار بعد عمري آقابزرگم مهربون شده بودا!
عصاي آقابزرگ قبل نشونه روي به مغز سر بنده، جيم فنگ زده پشت مبل گلرخ جون سنگر گرفته گفتم:
ـ ما كوچيك شما هم هستيم فاروق خان.
شادمهر با نگاش واسم مهربوني ريخته نزديك آقابزرگ نشسته سر كرده تو گوشش يه چي گفت و آقابزرگ هم واسه اين دوماد باب طبع يه سري تكون داد و يه چي زير لبي گفت. اين دو تا مشكوك ميزنن. كنار دست فرهاد نشسته گفتم:
ـ همه چي خوبه؟
فرهاد ـ همه چي آرومه، من چقدر خوشحالم؛ فقط نگرانشم، يه كوچولو افسردگي داره. تنها كه باشه مي فهمم گريه كرده، همش تقصير من كثافته.
ـ موافقم.
يه پس گردني و خنده ته مايه صداش.
فرهاد ـ گمشو بچه پررو.
خنديده به نيمرخ جذابش خيره شده گفتم:
ـ گفته بودم خيلي دوست دارم؟
فرهاد ـ زياد!
ـ گمشو بچه پررو.
romangram.com | @romangram_com