#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_358
اتاق از خاتون و فرهاد خالي شده، باز من موندم و هق هق تلخ خفه شده تو گلوم. در اتاق باز و بسته شده، نگام رفت به سايه ي از غصه زير چشماش گود رفته. دستم طرفش دراز شده گفتم:
ـ ديدي سايه؟ نيومد ... بچم مرد و نيومد ... كجاست اون لامروت؟
هق هقش پررنگ تر از من تو اتاق انعكاس پيدا كرد و من تو بغل خواهرونش فرو رفته گفتم:
ـ هم بچم مرد، هم ديگه بچه دار شدنم. خودم شنيدم ديشب دكترم به فرهاد گفت ديگه بچه دار نميشم. گفت نميشه ... من بچمو مي خوام ... كجاست داداشت؟ كجاست اون نامرد؟ بهش بگو نمي بخشمش ... من به خاطر اون نامرد از پله ها پرت شدم پايين ... بگو ازش نمي گذرم ... بگو ترانه گفت ديگه نمي خواد چشاش تو چشات بيفته ... بگو ترانه ازت بدش مياد ...
باز هق هقش و من درمونده تر از هميشه. من بالاتر از مرگو حس كردم. رو تخت بيمارستان واسه مرگ بچه ی دو ماه مونده تا تولدش بالاتر از مرگو حس كردم.
ـ سايه بچم ... دختر مامان ...
باز صداي هق هق و من عزادارتر از هميشه.
بدون تو نمي تونم، تو خيلي وقته مي دوني.
***
تو بغل آقابزرگ لم داده، دونه دونه پره پرتقالايي كه خاتون مي داد دستمو مي خوردم كه مهسا و شادمهر از در وارد شدن.
مهسا ـ دوباره تو خودتو لوس كردي دختر؟
مهديس شونشو به درگاه آشپزخونه تكيه داده گفت:
ـ ما عادت كرديم هر چي آقابزرگ يه دستي به سرمون نكشيد، عوضش بغلش واسه ترانه خانوم سند خورده باشه.
نسترن سرحال تر از اين چند وقته ليوان چاييشو به لب برده گفت:
romangram.com | @romangram_com