#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_357
ـ همه ی نوه هام يكي يكي دارن سر و سامون می گيرن.
لبخند تلخم جا صورت آقابزرگم پاشيده شد به ميز و دلم پيچ خورد از بابت اين كه من مثل بقيه نوه هاي عزيز آقابزرگ سر و سامون ندارم.
ـ يادمه بچه كه بودي، همه از اين كه تا اين حد بهت بال و پر مي دادم حسوديشون مي شد. حتي اين پسره حسام، با اون سنش بازم حسودي مي كرد، مي چزوندت. خاتون همش بايد مراقبت مي بود كه يهو اين پسره رگ نانجيبيش گل نكنه و يه بلايي سرت نياره. نگاه به حالاش نكن كه ادا آدماي متجددو در مياره، نه، اين جوري نيست، ظاهرشه. ته تهش يكيه مثل همه جدش خان زاده. خان زادگي هم منطق سرش نميشه. مي فهمي بابا؟ اين پسره مار خوش خط و خاليه، واسه همينه كه بعد از باباش روي اون حساب باز كردم واسه اين همه ثروت. يه عمر آرزوم بود دو تا عزيز كرده هام بشن عزيزم و نشد. اون دير اومد يا تو زود عاشق شدي رو من نمي دونم؛ فقط مي دونم دو تا نوه عزيزام الان ديگه به درد هم نمي خورن. مهديس ذاتش به باباش كشيده؛ ولي ته تهش نومه، از گوشت و خونمه. حسامو اگه زور مي كنم كه با مهديس سر سفره عقد بشينه، دليل اين نيست كه بخوام حرفمو به كرسي بشونم، نه، هم مهديس مي تونه رو غلطاي حسام سرپوش بذاره، هم حسام رو غلطاي مهديس. از همون بچگي ناخلف بودن. هميشه مي گفتم اگه يكي تو نوه هام پيدا بشه كه حرف آقابزرگشو بي بر و برگرد قبول كنه اون ترانمه. ترانه، بابا نمي خوام بزنم تو سرت كه يدندگي كردي، نه، تو جونمي بابا. فكر كردي نفهميدم فكر ارثتو كي تو سرت انداخت؟ حسام محض رضاي خدا موش بگير نيست؛ ولي بچه خيلي بدي هم نيست. مي دونم دلش باهاته؛ ولي دل ترانه من كه باهاش نيست، نه؟ جون بابا بگو كه پسش مي زني. حسام مرد يه عمر زندگي نيست. مثل باباش و من نيست كه پا زنش همه چيشو بده. مثل تو نيست كه وقتي برگه طلاقو امضا مي كردي، به زور من دست و دلش بلرزه. جون بابا من اگه امشب دارم ميگم تو و حسام هم كف هم نيستين، يه چي حاليمه كه ميگم. فكر كردي همين گلرخ جون و عمو فريبرزي كه يه عمر مثل مهساشون باهات رفتار كردن، وقتي بفهمن گلوی يه دونه پسرشون پيشت گيره بازم همون آدم مهربونا مي موننن؟ نه بابا، من خونوادمو مي شناسم. من نمی خوام توی عزيز دل من و خاتونت، بيشتر از اين غصه و خفت بكشي. خاتونت يه بار ديگه برق اشك تو چشات ببينه ديگه زندگي نداره بابا. من مي دونم كه حسام هنوزم جا پاش تو دل ترانم اون قدرا محكم نيست كه فراموش كردنش سخت بشه. مگه نه بابا؟
دستامو بغل كرده جا صورت آقابزرگ به آسمون شب خيره شده گفتم:
ـ من يه بار حرف آقابزرگمو گوش ندادم وضعم اين شد، مي خوام بچه خلف باشم يه بار، خيالتون راحت. عروسي مهديس و حسام تا آخر ماه به راهه. راضيش مي كنم، شايد راست ميگين. هيچ وقت از اين بعد به آدماي اطرافم نگاه نكرده بودم. من مي ميرم اگه يه روز گلرخ جونم با غصه نگام كنه. من اون قدر عاشقتون هستم كه بگين بمير ترانه، بميرم. من يه عمر زير دينتونم.
از روي صندلي بلند شده، رامو طرف در كج كرده با حرف آقابزرگ وايسادم.
ـ من بدم بابا، نه؟ يه عمر حق تو رو دادم به بقيه بچه هام، حالا هم دارم ميگم خوشبختيتو فدای نگاه خونواده به خودت كن.
ـ شما حق دارين آقابزرگ، اين خاندان فرزين يه وارث اسم فرزين مي خواد ديگه، نه؟
سنگيني نگاه آقابزرگ و من در رو باز كرده.
اين جا تو اين قطب، سكوت كابوس طولاني تره.
***
دستم دور مچ خاتون حلقه شده ضجه زدم:
ـ بچم خاتون ... بچم ... بچم چي شد؟ خاتون من بي بچم مي ميرم ... خاتون ... خاتون بچم پر پر شد، خاتون ... خاتون دو ماه ديگه بايد دنيا مي اومد ... خاتون من بي بچم چه كنم؟ خاتون بچم ...
اشكاي خاتون و من سرم تو سينش فرو رفته و هق هقم هوا رفته.
فرهاد ـ خاتون بيا برو، حالت خوب نيست، ترانه تنها كه باشه آروم تره. مرتيكه ی نسناس، دستم بهش برسه مي كشمش.
كجاست اون مرتيكه نسناس من؟ كجاست اون باباي بچه ديگه تو شكمم نبوده؟ كجاست اون باباي ذوق دار و يه اتاق بزرگ فقط عروسك خريده؟ كجاست اون مرد من؟ كجايي مرد من؟ كجايي مرد نسناس من؟
romangram.com | @romangram_com