#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_356
ـ خوشگله، برو پروش كن.
ـ منتظر اجازه ی شما بودم.
از كنارش گذشته، رفتم طرف مهسا و شادمهر شاخ و شونه واسم كشيده، سر كرده تو گوشم گفت:
ـ خوش ندارم اين پسره چپ و راست داره باهات تيك مي زنه.
اين غيرت برادرانه رو ديگه كجای دلم جاش بدم من؟
شادمهر ـ چته؟ رو مود نيستي؟
ـ هيچي.
شادمهر ـ هيچي مي بندي به ناف همه اين چند وقته هيچيت نميگم. ديگه واسه من اين جور جوابي رو نكن، بگو نمي خوام بگم و راحتم كن.
ـ چيزي نيست، يه كم دل گرفتم.
شادمهر ـ از چي؟
ـ دلگير نيستم، دل گرفتم. برو، مهسا كارت داره.
آره من دلگيرم، از خودم، از خودي كه فقط تجديد خاطره كردن بلده و بس.
***
پتو رو رو دوش آقابزرگ انداخته، كنارش روي اون صندلياي فلزي روي ايوون نشسته گفتم:
ـ تو اين هوا، اين وقت شب چرا بيرونين؟
لبخند زده نگاشو از آسمون گرفته و دوخته تو صورتم گفت:
romangram.com | @romangram_com