#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_354
دست دور شونم انداخته گفت:
ـ خانوممو.
تو دلم كيلو كيلو قند آب شده گفتم:
ـ نكن، زشته.
بيشتر بهش فشرده شده كنار گوشم گفت:
ـ من هر جوري بخوام با خانومم رفتار مي کنم. به كسي چه؟ بغلت هم مي كنم.
باز نگامو به ويترين دوخته گفتم:
ـ خوشگله؟ لباسه رو ميگم، واسه تولد سايه خوبه، نه؟
ـ نچ، خيلي هم زشته.
ـ اين به اين خوشگلي كجاش زشته؟ داري بهونه مياري. نمي خواي بخري، بگو نمي خوام بخرم.
ـ چيه اين يه تيكه پارچه؟ خودم مي سپارم واست يه خوبشو بفرستن در خونه.
دلم پر غصه تر از هميشه، باز درگير حل اين مساله شد. "مگه من نبايد بپوشم كه تو انتخابش مي كني؟" سرم پايين افتاد تا اون نبينه اون دو قطره اشك بهونه گير رو گونمو. قدمام باهاش هماهنگ شده كنار ويترين بعدي وايساده نگامو ديگه ندوختم به ويترينش تا سرخورده تر از اين چند وقته تازه با معضل زندگيم رو به رو شده، بشم.
ـ ترانه؟
نگامو به نيمرخ جذابش دوخته گفتم:
ـ جانم؟
لبخند لبشو يه وري كرده بي نگاه به من گفت:
ـ وقتي ميگي جانم، حس مي كنم حداقل يكي تو اين دنيا هست كه منو فقط واسه خودم بخواد، نه موقعيت و ثروتم.
لبخندم تلخ تر از هميشه شد و اون باز گفت:
romangram.com | @romangram_com