#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_348
ـ نكنه ...
ـ به تو چه؟
ـ آخی، خيالم راحت شد. به شادمهر نمي اومد همچين خشك و خالي شب خواستگاري بي خيالت بشه بياد تو سالن.
ـ مرض. هر چي هيچيش نميگم پررو ميشه. بيا بريم ديگه.
تسليمش شده راهي تراس اتاق من شديم و از كنار در شيشه اي تراس اتاق نسترن شاهد ابراز عشق فرهاد به نسترن.
نسترن ـ ببين فرهاد، اين كار تو رو توجيح نمي كنه، مي فهمي؟ اصلا چه دليلي داره بدون اين كه به من بگي بري ديدن يه زن غريبه؟
فرهاد ـ من فداي اون دل كوچيكت. ببخشيد، عقلم نرسيد.
مهسا كنار گوش من اظهار فضل نمود.
مهسا ـ خاك تو سر زن ذليلش كنن.
نسترن با كمال خرشدگي ناليد:
نسترن ـ فرهاد بچمون!
باز دوباره اظهار فضل مهسا!
مهسا ـ اين چه يهو خر شد!
فرهاد هم راضي از اين همه خر شدن همسر گرام، دستاشو دور نسترن انداخته، اونو تو بغلش كشيده گفت:
ـ فدای سرت، ما انقده فرصت داريم!
نسترن هم همراه خرشدن قوه زنانگيشو به عمل انداخته با اون همه مظلوميت فرهاد به جون بيستون انداز ناز اومد.
نسترن ـ يعني نگارو دوست نداري؟
فرهاد هم مات اون همه عشوه زيرپوستي مونده ديگه از هات گذشته زده تو كار كوره گفت:
romangram.com | @romangram_com