#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_341


- فراموشش كن. من امروز تو نگاه حسامِ جلو آقابزرگ وايساده چيزي رو مي بينم كه يه عمر آرزوشو داشتم.

- نمي دونم چرا اين خونواده دوست دارن آرزوهاشونو رو من بدبخت پياده كنن.

از رو زمين بلند شدم و بي خيال ماتي اون نگاه نسترن نديده شدم.





***

چشمامو رو هم فشردم و اون همه تلخي عطر و سيگار قاطیش رو باز تو ريه كشيدم.

حس كردم لبه تخت نشسته خيره موند بهم.

دستش رو صورتم نشست و صداي نرمشو كنار گوشم شنيدم.

- جان دلم، چي شدي تو؟

نفسم حبس شد تا وا نشه بغضم.

- من چه كردم؟

دلم از اون همه بغض مونده تو گلوم فشرده شد.

تو بغلش بالا كشيده شدم و سرش به عادت هميشه تو گودي گردنم فرو رفت.

نفساش باز با پوست گردنم بازي كرد و گفت:

- ترانه من چه كردم؟ من كثافت چه كردم؟!

بغض تو گلوم بيشتر شد و نفسم بيشتر حبس شد.

صداي باز شدن در اتاق اومد و اوني كه منو باز رو تخت خوابوند و ملحفه رو روم درست كرد.

romangram.com | @romangram_com