#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_339


قدمام طرف اتاق سرعت گرفت.

كنار نسترن سرشو به زانوهاش تكيه داده و هق هق آروم سر داده رو اون تخت نشسته و گفتم:

- ديدي توضيح چقدر خوبه؟

نسترن سرشو تكون داده و گفت:

- آره خوبه، ولي نمي تونم. نمي خوام حالا ببينمش. نه حالايي كه دلم از همه ی دنيا گرفته. نمي تونم ترانه سخته. من بچه دو ماهمو از دست دادم، ثمره ی عشقمو. هيچ كس دركم نمي كنه.

من به وسعت بيشتر از خود تو، تو رو درك مي كنم.

- تا كي نمي خواي ببینيش؟

- تا وقتي كه با خودم كنار بيام. زياد طول نمي كشه، ولي نياز دارم كه بي فرهاد به فرهاد فكر كنم.

دستم شونشو فشرد و كنار گوشش گفتم:

- پس بي فرهاد فرهاد رو دق نده.

خواستم از اتاق بيرون برم كه گفت:

- چرا همه آويزونتن ترانه؟ چي داري كه همه محتاج حرف زدن باهاتن؟

خنده رو لبم اومد و گفتم:

- نمي دونم.

- من مي دونم. تو سنگ صبور خوبي هستي، ولي هيچ كس سنگ صبور تو نيست.

لبخندم تلخ شد. از اتاق زده بيرون و زير لب گفتم:

- من كاسه ی صبرم، اين كاسه لبريزه.

فرهاد نگام كرد، با اون التماس تو چشماش نگام كرد.

romangram.com | @romangram_com